ادامه مطلب
|
ادامه مطلب + نوشته شده توسط محسن علی قرایی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت
4:30 بعد از ظهر |
دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ... همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست. اگه با من موافقی نظرتو بگو + نوشته شده توسط محسن علی قرایی در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت
12:5 بعد از ظهر |
ادامه مطلب + نوشته شده توسط محسن علی قرایی در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت
8:17 قبل از ظهر |
در دلم یاد تو امشب عشق داری می کند اشک چشمان با دلم شب زنده داری می کند یاد تو امشب میان واژه های شعر من این قلم با قلب من بس راز داری می کند ای دریغا چشمه چشمان من خشکیده است گریه ات بذر غمم را آبیاری می کند هیچ کس امشب به شعرم جامه غم را ندید این دلم در سینه گاهی بیقراری می کند البته گاهی که نه همیشه بیقراری می کند + نوشته شده توسط محسن علی قرایی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت
9:20 قبل از ظهر |
روزگاری سرد و مبهم داشتم خلوتی با غم فراهم داشتم گوشه دلگیر شب های خیال بارشی یکریزونم نم داشتم غرق بودم در سراب جستجو در کویر امید زمزم داشتم زیستم اما به باغ زندگی حسرت یک قطره شبنم داشتم از خلا پر بود حجم لحظه ها تو نبودی من تو را کم داشتم + نوشته شده توسط محسن علی قرایی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت
9:8 قبل از ظهر |
شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید این جور نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست
+ نوشته شده توسط محسن علی قرایی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت
8:55 قبل از ظهر |
نمی دانم چه آغازیست/چرا پایان هر آغاز پروازیست/پدر گویی زمان هجرت و پرواز می دانست ولی من مست از آن بویش.... ادامه مطلب + نوشته شده توسط محسن علی قرایی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت
8:30 قبل از ظهر |
ادامه مطلب + نوشته شده توسط محسن علی قرایی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت
1:45 قبل از ظهر |
پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را اسیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سالهاست دیر کرده است در آینه به خود نگاه می کنم آه عشق او عجب مرا پیر کرده است راست گفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است + نوشته شده توسط محسن علی قرایی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت
8:18 قبل از ظهر |
|
|